سال و ماه و روز و دقيقه و ثانيهها را هم كه دور باشي و هي بشماري همه لحظههاي اين دور بودنت را و دلخوش باشي به همه اين سالي يكبار ديدنهايت و نفس كشيدن هايت در هوا و فضايي كه يك عمر نفس كشيدهاي پيش از اين با همه بوي زهم و شرجي هوايش، باز نميشود كه بيتابش نباشي و بيخيال نباشي و از دستت نرود لحظهاي و فرصتي كه دست مي دهد حالا هرچند كوتاه حتي يك روز و يا هم يك نيم روز كه از چله كمان در نروي و لحظهاي بعدتر در هوايش نباشي. فرقي هم ندارند با هم كه دريا درياست و ساحل، ساحل.
استاد نعمان مثل ما آنقدر حريص ديدن و بوييدن دريا نيست كه رهايش نكنيم در همان كارگاه كوچك ساحلياش كه مشغول باشد با ابزارهايش و فرزند جوانش كه شايد روزي راه سالها رفته پدر را در دست گيرد و ذرهاي از اين ساحل دنج و آرام را با دنيايي عوض نكند. رد خط ساحلي را ميگيريم و پرسه ميزنيم ميان ماسههايي كه از سر عادت كمتر آدمهاي اينجايي صداي غرچ غرچ گذرش از زير پا را ميشنوند و حال ميكنند به قلقلكي كه به كف پاها ميدهد و نرمه موجي كه هي ميآيد و هي زير پايت را خالي ميكند كه بكشاندت ميان آبي آرام دريا و يه دل سير سر حالت بياورد.
كمي آنسوتر، نرسيده به سنگهايي كه عقب ماندهاند از عقب كشيدن دريا و ماندهاند عاطل و باطل ميان مشتاهايي كه شايد دستهايي لحظاتي پيشتر ماهيهايش را خالي كرده باشند، از دور ميبينم كه يكه و تنها روي ماسه ساحل افتاده و تلالو وجودش جذبهاي دارد جذاب و عجيب. دست ميبرم و سفيدي وجودش را ميان انگشتاهايم ميگيرم. لمسش ميكنم. حسش ميكنم. نگاهش ميكنم و به حالش غبطه ميخورم از اين همه آرامي و يكرنگي. از دكتر ميخواهم كف دستش را باز كند و رهايش ميكنم ميان دستش. نگاهش پر از تعجب است از چيزي كه شايد تا بحال نديده. ميپرسم چه حدس ميزني؟ همان جوابي را ميدهد كه همگان در اولين نگاه حدس ميزنند: "ژله!" ميگويم تابحال ژلهاي ديدهاي كه زنده باشد، زندگي كند، نفس بكشد، بخورد، بنوشد و توليد مثل كند؟ ميگويد يعني اين همه اينكارها را ميكند. ميگويم مگر از "عروس دريا" انتظاري جز اين است. ميگويد اين اولين بار است در تمام عمرم كه يك عروس دريايي ميبينم. ميگويم دريا پر است از زيبايي.

عروس دريا
لنج ناخدا هنوز نيمه كاره است و لم داده كنار ساحل و هنوز مانده تا تكه هاي اين پازل به هم چفت و بست شوند و بشود لنجي كه بتوان يك عمر پشت سكانش نشست و دل داد به دل دريا و از صبح خروسخوان تا شبهاي سحرانگيزش به نداي چوشي گوش داد و زمزمه فايز خوانها. از كنار بشكه پر از خرنگ آتش كه ميگذريم حواسمان نيست به كتري سياهي كه طعم گس دود و آتش را به ميان ميكشد و مزه يك عمر چاي دودي نخورده را يكجا به درون آدمي ميريزد. عكسها را از همان بالاي نردبان بيچفت و بست انتهاي لنج ميگيرم و خودم را ميرسانم به ناخدا و حلقه آدمهايي كه گرد گرماي رخوتانگيز آتش حلقه زدهاند. قليان هم گل مجلس بود با تنباكي محلي كه به اصرار دوستان دو سه نفسي بيشتر نتوانسته بودم بزنم آنهم به اندازهاي كه جسم نازنين را به رايگان ارزاني كرم و مورچهها نكرده باشيم. چاي دودي را نخواستم كه بيياد دوستان بخورم و همراه با كتري و قليان قابي شد براي اينجا و ديوار منزلي كه دوستان از راه دور و نزديك ميآيند.

نشسته بوديم رو به دريا و ماشويه كوچكي كه ناخدايش پارو زنان به ساحل ما آمد. ناخداي ما ساكت بود و خيره مانده بود به آن يكي ناخدا كه تهمانده انرژياش را در دستان پارو بدست انداخته بود با چهرهاي آفتاب سوخته و رد يك عمر كار و تلاش بر گذر عمرش. صبحگاه زود قايق را انداخته بود به آب و زده بود به دريا تا حالا كه سر ظهر بود و سهمش از روزي حلال، چند تايي ماهي شعري بود و يكي هم بقول بوميها، "انكاس". ماهي مركب را اينجا انكاس گويند متفاوت از نامي كه ما در ساحلي آنسوتر "خساك" گوييم. ماهي انكاس سهم شام شبمان شد و چند تا ماهي ديگر هم سهم آتش برياني بود كه ميانمان ميسوخت.


+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط رضوی
|
آفتابپرستان نازنین
هند یکی از ده کشوری است در جهان که گفته میشود قبل از رسیدن اجل معلق حتما میبایست رفت و دید و نترسید از حرفهایی که گفته میشود و انگهایی که زده میشود که عین واقعیت هم هست هر آنچه میشنوید و میپندارید از این سرزمین دراندشت هفتاد و دو ملت. حالا اینکه این توفیق نصیب اجل معلق ما نشده که شیپور ناسورش را بگذارد بیخ گوش ما و هی بدمد پیش از اینکه هندی دیده باشیم و طی طریقی کرده باشیم در این سرزمین عجایب خود حکایت دیگری دارد و مجال دیگری میطلبد.
فرودگاه امام در این صبح سرد پاییزی که سرما تا مغز استخوان نفوذ میکند مثل همیشه همه چیزش مرتب است. سیستم چک کردن بلیط و دادن کارت پرواز قطع است. طف طویلی از مسافران جلوی کانترها نشسته و خوابیده و آویزان وقت میگذرانند. صفهای طویلی جلوی باجههای پرداخت ارز دولتی قد کشیدهاند و صف دراز دیگری جلوی اتاق کپی. اضافه کنید به همه این سیستم مرتب، کاروان رنگارنگی از پیرمردان و پیرزنان هندی که کف سالن فرودگاه را مال خود کردهاند و همه پهن شدهاند روی زمین. نفر بغل دستی آرام در گوشم میگوید خدا به داد مسافرهایی برسد که قرار است با این آفتابپرستها همسفر شوند.
پرواز با خطوط محترم ایران ایر را اگر از قشر مرفهین عزیز هستید پیشنهاد نمیکنم که نه از احساس پرواز و پریدن در آن خبری هست و نه از هیچ چیز دیگری. انگار که همین مینیبوس بین راهی مش باقر همسایه خودمان که حداقل با دیدن عاجهای صاف شده لاستیکهایش دخیل نمیبندید به معجزات کاپیتان شهبازی و احیانا نشستن بیچرخ و لاستیک روی زمین گرم خدا. همه آن عزیزان رنگارنگ اما همسفرمان بودند در این سفر که شاید نیمی از ظرفیت هواپیما را مال خود کرده بودند. میگفتند که اینها مسافران دائم السفر این هواپیمایی هستند و البته به خرج دولت کریمه خودمان به اضافه پول توجیبی توی راه که دعوتند به زیارت ایران تا کور شود آمریکا و انگلیس و هرآنکه نتواند دید (قابل توجه عزیزانی که به کمتر از گرفتن حقوق مادام المعمر فکر نمیکنند). باور کنید که ته جیب همهشان را در حالت عادی اگر خالی میکردید کفاف کرایه مینیبوش مشباقر تا فرودگاه را هم نمیداد. هواپیما اما هنوز اوج نگرفته که صدای اخ و تفها به اوج میرسد و فینهای کشداری که خالی میشود لای دستمالهای رنگی و دستشوییهای سیفون نکشیدهای که ساعتی بعد بلااستفاده میشوند.
هند اما سرزمین دیگری است. بیآنکه مهم باشد کجایش هستید و کجایش قرار است که بروید که همه مثل هم هستند و البته در اوج نتاقض. هند را نباید گشت و سیاحت کرد. هند را باید زندگی کرد...!
پ.ن ۱: قرار نبود اینبار چیزکی بنویسم. اما نشد!
پ.ن ۲: آسان نیست اینجا نوشتن با اینترنتی که همه جا نیست و یافتنش بس مشکل.
پ.ن ۳: هنوز در استان گجرات هستم و مرزهای زمینی را در می نوردم.
+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط رضوی
|
حميد، اهل شاهرود بود. اين را همان چند روز اولي كه رسيده بودم روي كشتي فهميدم. تپلها را هميشه با مشخصات شخصيت مهربان و دوست داشتني با لب هميشه خندان ميشناختم و حميد همان بود، با خندههايي كه هيچوقت از روي لبش محو نميشد. يك ماهي از سر اجبار مانده بودم روي كشتي كه ميبايست خط لوله را از جزيره سيري برسانيم به سكوي مبارك در آبهاي امارات. همان خطي كه بعدها معروف شد به قرارداد كرسنت و آخر و عاقبتش پا در هوا ماند تا هنوز. به مبارك كه رسيديم سر لوله را به مباركي گره زديم به سكوي مبارك امارات و با كشتي كوچكتري برگشتيم به ساحل. حميد اما مانده بود. ميگفت ما را براي دريا ساختهاند و كاري نداريم روي زمين خدا كه بياييم و دل ببنديم. رزق و روزي ما را از روز ازل حواله دريا دادهاند و نافمان را گره زدهاند به ناف ماهيان دريا كه چارهاي ندارند جز اينكه قاتق نانمان شوند يا قاتل جانمان.
چند ماه بعد، درست شب عيدي قسر در رفته بوديم از حادثهاي كه همه را تا لب پرتگاه مرگ برده بود. طوفاني كه ناگهان از راه رسيده بود و فرصت نداده بود تا شش لنگر اطراف كشتي را جمع كنيم و زنجير همان لنگرها كشتي را به پهلو خوابانده بود و داشت كار را تمام ميكرد كه مسلماني در كشور امارات (و نه در ايران) به فريادهاي كمكخواهي كاپيتان پاكستاني ما جواب داد و شده فرشته نجات ما و حميد و ديگراني كه بودند. صبح فرداي حادثه كه كمي خروش امواج فروكش كرده بود كشتي درهم شكسته را كشانديم تا بندر لنگه و البته خوشحال كه مفري فراهم شده تا شب عيد را كنار خانوادههايمان باشيم. حميد اما باز هم مانده بود. مانده بود تا با كمك ديگراني كه بودند اسباب و وسايل تعميرات كشتي را فراهم كنند و كشتي را برگردانند به دريا. كه نفت و گاز را از اعماق بكشانند بالا. كه از قطريها و اماراتيها و عربستانيها بيشتر از اين عقب نمانيم. تا گرما و انرژي را برسانند به خانهها. تا رگ گردن ديگراني در شعارهاي پرطمطراق انتخاباتي بيشتر بزند بيرون. تا ...
امروز شش روز از حادثه غرق شدن كشتي كوشا 1 ميگذرد. امروز شش روز است كه از حميد و دوستانش خبري نيست. تلفنها لحظهاي آرام و قرار ندارد. ماندهايم كه كجا بساط حجله حميد را علم كنيم. حميدي كه انگار خيال بازگشت از دريا را، هيچ ندارد.

پينوشت: عكس بالا را در يكي از شبهاي پاييز ۲۰۰۴ بر روي كشتي گرفتهايم. حميد نفر ايستاده جلو (سمت چپ) درست جلوي من ايستاده است. قانون آسياب به نوبت شايد اينبار رعايت شود. از لينك پايين ميتوانيد عكس را با كيفيت بهتري ببينيد:
http://www.pic.iran-forum.ir/viewer.php?file=828sb1sux8ov2nrbh7p8.jpg
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط رضوی
|
"عالي فلاحت" را اولين بار كه شنيدم كلنجاري ذهن هم آغاز شده بود از كيستي و يا چيستي اين نام كه تا بحال به گوشم هم نخورده بود چه برسد به اينكه عالي فلاحت زن باشد يا مرد. همه اطلاعاتم شماره تلفني بود نوشته بر تكه كاغذي كه كسي گوشه ميز انداخته و رفته بود. چند باري دست برده بودم به گوشي تا شماره را بگيرم اما هر بار پس كشيده بودم دستم را كه نميدانستم چه كسي آن پشت خط به انتظار نشسته است. و البته ترس هم بود از عواقب چنين كارهايي كه سخت لرزانده بود ته دلم را. بعد از خودم ميپرسم "چه كارهايي...؟ جوابي نداشتم. گذاشتن هر نوع قرار تا شعاع يكصد كيلومتري اينجا ديوانگي محض بود. اما سختياش همان تماس اول بود و بعد، اولين قرار كه سخت به دلم نشسته بود. هماني بود كه دوست داشتم باشد. قرارمان را براي چند روز بعد گذاشته بوديم و زديم به دل گرما و شرجي جنوب. آنهم كي، درست وسط خرماپزان مرداد ماه كه جاي هيچ قراري در مخيله آدميزاد نميگنجد. اما خوب، وقتي توي تحريم باشي و هزار چشم از هزار سوراخ كوچكترين حركاتت را زير نظر داشته باشد كه حتي نتواني ذرهاي دست از پا خطا كني، چارهاي مگر ميماند برايت حالا چه برسد كه قراري هم داشته باشي آنهم نه يك بار كه چندين بار.
اولين قرارمان فرودگاه مهرآباد بود با بليطي كه در دست من بود. براي هر دو نفرمان. در آن صبح سحر مرداد كه تنها نشاني، رنگ لباسي بود كه من داده بودم و اطلاعاتي كه من از او هيچ نداشتم. دير كرده بود. چيزي نمانده بود به بسته شدن كانتر پرواز و تماسهاي من كه همه بيپاسخ مانده بود. چشمم بدست مسافراني بود كه مگر يكي جواب تلفنم را بدهد. اما نه آن مانتو سفيد شيك پوش دستي به موبايل برده بود نه آن خانم چادري ساك بدست. آخرين اخطار بسته شدن كانتر كه از بلندگوي سالن گفته شد او را ديدم. يعني حدس زدم كه خودش باشد. از جهتي حركتي كه صاف بطرف من ميآمد. حدس زدم كه خودش باشد. با شلوار جيني و پيراهن آبي، البته از نوع بيگل. حال و احوال ابتدايي بوي غريبي ميداد و غربت. هنوز مانده بود تا دلها با هم صاف شود. پاسدار گيت نپرسيد كه نسبتتان با هم چيست. مهماندار لبخندي زده بود و يك جفت صندلي خالي پشت سرش را نشانمان داده بود و به درخواست "پيراهن آبي" بالشي هم براي راحتي زير سرش آورده بود. حرفمان زياد گل نينداخت. يعني پيراهن آبي فرصت نداده بود كه هنوز من چانهام گرم نشده، راحت به خواب رفته بود. گفته بود كه ديشب را خوب نخوابيده و هنوز سفرمان از چند دقيقه نگذشته، سرش خم شده و افتاده بود روي شانهام. ابايي هم نداشت از اينكه حالا تنش تماسي هم داشته باشد با من. به كودكي ميمانست كه دنبال جاي امني باشد. براي صبحانه هم بيدارش نكردم. بسته صبحانهاش را گذاشتم توي پاكت صبحانه خودم براي وقتي كه روي زمين جايي با هم بخوريم. ته دلم ديگر از آن لرزيدن اولين قرار خبري نبود.
درب هواپيما كه باز شد آن شرجي نزديك به نود درجه جنوب، چون سطل آبي همه خلسه آن خواب راحت را از چشمان "پيراهن آبي" پراند. نگاهش سرگردان ميان هوا و زمين بود و زبانش با من كه "عجب گرمايي داريد شما." خنديدم و گفتم: خوش آمديد به ولايت ما "آقاي دكتر...!" و اينچنين بود كه دوستي من با آقاي دكتر... آغاز شد. ديگر خبري از اضطراب شنيدن نام "عالي فلاحت" نبود. ميتوانستم راحت شماره عالي فلاحت را هر چند بار كه بخواهم بگيرم و هر چقدر بخواهم با آقاي دكتر... حرف بزنم. بيهيچ اضطرابي، بيهيچ چشم پشت سوراخي و بيهيچ لرزيدن دلي. قرارمان را بعدها دوسه بار ديگر هم تكرار كرديم، همه رو به سوي جنوب كه بجز آنجا، جاي ديگري بلد نبودم من. داستان اولين قرار را در سفرنامه "از كنگ تا كنگ 1" نوشتهام. آقاي دكتر ابراهيمي يكي از برجستهترين اساتيد "عالي فلاحت" است با چندين كتاب نوشته و هزاران دانشجوي به سر و سامان رسانده. تنها چند صباحي دارد تا بازنشستگي و خستگي از تن در كردن يك عمر بار آموزش بدوش كشيدن من و تو و ما و شما.
قرار بعدي را دكتر گذاشته بود. كجا؟ عالي فلاحت. وقتي اين نام را از روي كاغذ براي راننده آژانس سبيل از بناگوش دررفته ميخوانم چنان نگاهي از زير ابروي پرپشتش به من مياندازد كه دستم ميلرزد و كاغذ رها شده از دستم ميرود زير صندلي. اينبار دست و پايم را جمع ميكنم و بجاي عالي فلاحت ميگويم "پرديس كشاورزي كرج". جلوي ساختمان دانشكده دكتر از دور لبخندي ميزند و ميگويد ببين من تو را به كجا دعوت ميكنم آنوقت تو مرا كجاها ميبري. بيراه هم نميگفت. عالي فلاحت مكاني كه خوش آب و هواترين مكان زندگي شاهان بوده كجا و آن آب و هوايي كه من دكتر را كشانده بودم كجا.
اما چند كلامي درباره عالي فلاحت:
آموزش علوم و فنون جدید در كشور با ایجاد مدرسه دارالفنون در تهران آغاز شده است لیكن آموزش عالی در اولین سال سده چهاردهم هجری خورشیدی با تاسیس مدرسه عالی فلاحت در كرج شروع شده است. اولین مدرسه کشاورزی در ایران در سال ۱۲۷۹ خورشیدی به نام مدرسه فلاحت مظفری، در قریه چهاردانگه تهران تاسیس شد. این مدرسه پس از ۶ سال به محل دانشسرای عالی منتقل گردید و باغ نگارستان برای انجام عملیات کشاورزی آن در نظر گرفته شد. مدرسه فلاحت مظفری در سال ۱۲۸۵ تعطیل گردید و مجددا" در سال ۱۲۹۶ تحت عنوان دبستان برزگران زیر نظر وزارت فوائد عامه، در اراضی کاخ سلیمانیه کرج (محل فعلی پردیس کشاورزی و منابع طبیعی) آغاز به کار کرد.
كاخ سليمانه يكي از مجموعه كاخهاي زيباي سليمانيه كرج است كه در سال 1227 هجري قمري به دستور فتحعلي شاه به مناسبت تولد پسر سي و چهارم وي سليمان ميرزا و به دست حاج محمدحسين خان نظامالدوله اصفهاني، معروف به صدر اصفهاني در آبادي كرج بنا شد. اهميت كاخ سليمانه به دليل دو تابلوي ديواري داخل تالار آن با تصويري از شاهان قاجار است. در شرق ساختمان كاخ برجي در 5 طبقه ساخته شده بود كه هم اكنون تنها ويرانههاي طبقه همكف برج شرقي باقي مانده است. در دوران قاجار معمولا برجهايي در كنار كاخهاي ييلاقي ساخته ميشد تا زنان حرم از بالاي آن بتوانند محوطه كاخ و شكارگاه را تماشا كنند که اين ساختار به خوبي در اين کاخ قابل مشاهده است.
گرچه کاخ سلیمانیه کرج موزه نیست اما به واسطه دو تابلوی منقوش زیبا مربوط به دوران قاجار می توان از آن به عنوان موزه یاد کرد.در گوشه دنجی از دانشکده کشاورزی کرج بنایی مشهور به کاخ سلیمانیه در میان حصارهای توری به چشم می خورد که شاید بسیاری از دانشجویانی که هر روز از کنار این بنا می گذرند از وجود آن بی خبرند. کاخی که روزگاری میزبان پادشاهان قاجار بوده است.
به گواه تاریخ پادشاهان قاجار حدود 143 سال بر ایران فرمانروایی کردند و در این دوران بناهایی با نامهای پر طمطراق نظیر عمارت گلشن، ساختمان کلاه فرنگی، باغشاه اول، عمارت درقرمز، باغ انگوری، فراش آباد و باغ فردوس در کنار کاخ سلیمانیه کرج ایجاد شد که اکنون هیچ اثری از آنها باقی نمانده است.
امروزه از تمام آن عمارتها، کاخهای مجلل، تالارها، حوضها، جویبارها و تمام اماکن و جایگاه های دارالسلطنه سلیمانیه تنها بنایی در حال ویرانی باقی است که بیشتر خاطره خانه درویشان را تداعی می کند تا سرای امیران.
پينوشت
1- تحريمي كه گفتم از نوع بينالمللي بود وگرنه كه ما را چه به تحريم و اين حرفها.
2- مدتي است كه كم مينويسم. دليلش اين نيست كه چيزي نيست براي نوشتن. اتفاقا آنقدر هست و كلمات براي بيرون ريختن از ذهن فشار ميآورند كه شبها به زور قرص آرامبخش به خواب ميروم. حالا اينكه چرا كم مينويسم خودم هم نميدانم.
3- بازي با كلمات "عالي فلاحت" و "پيراهن آبي" و "دكتر..." براي انبساط خاطر شما بود و حرفهايي كه شايد ماندگاريشان در ذهنمان بيشتر شود. شما ببخشيد.
۴- استاد خواسته بودي نقدي بنويسيم. برداشته بوديم دو صفحهاي برايش داستان نوشتم. خوشش آمده بود. اما ميگفت مثل اينكه "چيز ميز" زياد مينويسي. خدا كند منظورش از "چيز نوشتن" همان "چيز" نباشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط رضوی
|
از كنگ كه برميگرديم زمان زيادي نداريم براي استراحتي كوتاه و رفتني دوباره به كنگ. كنگي كه اينبار نه يكي از جنوبيترين بنادر ايران است كه روستايي است تك افتاده در شمال شرق كشور. آمدنمان با پرواز شبانه بندرعباس و رسيدن نيمه شب به مقصد، تنها سه چهار ساعتي برايمان وقت باقي ميگذارد تا مهياي سفري ديگر به كنگي ديگر كه اينبار به قصد و نيت خودمان بوده و برنامهاي كه از چند هفته قبل تدارك ديده شده است. سفري ده ساعته به ديار سياهجامگان خراسان كه براي فرار از ترافيك و گرماي مسيرش چارهاي نيست جز بيدار شدني شبهنگام و دل زدن به جادهاي دور و دراز در خواب و بيدار حوالي ساعت چهار صبح. البته حرفي اگر از گرماست نه آن گرماي بندر كنگي است كه لحظهاي لباسهاي خيسمان خشك نشد و شيارهاي عرق روي بدنهايمان هيچگاه بند نشد و پرده مه گرفته از شرجياش لحظهاي جلوي چشمانمان محو نشد.
هوا هنوز تاريك است و شهر در خواب ناز كه در خنكاي نسيم اول صبحي شهر را ترك ميكنيم و راهي جادهاي ميشويم كه سراسر دشت است و آسمان پرستاره. دوسه باري اين راه را رفتهايم تا پيش از اين اما در واگنهاي لالايي خوان در پيچ ريلهاي مارگونه و خوابي كه تا دم صبح لحظهاي قطع نميشد و آسماني كه هيچ بياد نداريم از لذت ديدن ستارههايش و دشتي كه خواب ماند چشمهايمان از ديدن خلوت و رخوت مسيرش. اما ساعت چهار و نيم صبح كه بسماللهي سفر را گفته باشيد و صبح خروسخوان زده باشيد به جاده، طلوع خورشيد را ميتوانيد حدود پنجاه كيلومتر مانده به شهر دامغان ببينيد. آنجا كه تا چشم كار ميكند دشت است و دشت تا بينهايت با منظرهايي بديع از آسمان افق كه لحظه به لحظه بر سرخياش افزوده ميشود. جادهاي كه ميرود تا ته دشت، جاييكه قرار است لحظاتي بعدتر خورشيد طلوع كند. كنار جاده كه بايستيد و فلاسك چاي و احيانا استكان كمر باريكي همراه با نان و پنير و گردويي روي كاپوت ماشين پهن كرده باشيد و دوربينتان هم قبراق و يراق باشد ميتوانيد هي عكس بگيريد از جاده و ماشينهايي كه ميروند تا ته دشت، درست ميان خورشيدي كه نم نمك بالا ميكشد خودش را از خط خيس افق.
طرفهاي ظهر راه زيادي نمانده تا رسيدن به نيشابور. اما ديدار از نيشابور و نامآورانش، عطار و خيام را ميگذاريم براي زمان بازگشت. براي وقتيكه هم حالي باشد و هم صفاي دلي، بي غباري از گرد جاده و بيخستگي و براي وقتييكه بايد با آراستگي تن و پيراستگي دل رفت.
ديدنيهاي ديار خراسان آنقدر هست كه در يك سفر دو سه روزه نگنجد و از گفتنيهايش كه خواسته باشي بگويي آنقدر هست كه در يك كتاب هم نگنجد و چارهاي نيست جز تعجيل در ديدار از آنچه كه در پي ميآيد. قسمت اول سفر را اختصاص ميدهيم به ناحيه شمال شرق مشهد. شانديز و طرقبه را اغلب با كبابهايش و شيشليكهايش معرف حضور دوستان هستند. اما اگر ميرويد از رستوران ارم هم غافل نشويد و اگر به رستوران ارم هم رفتيد از خوراك ماهيچهاش غافل نشويد كه بس گوارا است و روحافزا كه قيمت بيست تومانياش هم ذرهاي از مزه زير زبانتان كم نكند. نهار را كه در ارم شانديز ميخوريم راه ميافتيم طرفهاي طرقبه به ديدار روستاي كنگ. پيدا كردن مسير راحت است و از هر كه بپرسيد راه را نشانتان خواهد داد. تا اواسط راه اوضاع جاده و مسير خوب است اما هر چه به روستا نزديكتر ميشويم جاده خرابتر ميشود با چالههايي كه بعضا" گذر دو ماشين از كنار هم را مشكل ميكند. اما زيبايي و چشمانداز مسير دره ييلاقي دسترسي آنقدر هست كه خرابيها به چشم نيايد و حظ ببريد از باغها و ميوههايي كه در مسيرتان از ديوارها آويزان است. خواستيد ميتوانيد در يكي از باغهاي بين راه زير آلاچيقي استراحتي بكنيد و چاي آتشي بزنيد به بدن تا گرد خستگي سفر از تنتان دربرود.


كنگ را ماسوله خراسان هم مينامند آنجا كه خانههايش بام به بام رفته است تا انتهاي كوه بالا. با خانههايي كه اغلب بر بام هر كدام فرشي است از برگههاي آلويي هزار رنگ. با كوچههايي پلكاني و خانههايي با تراسهاي چوبي و دربهايي يادگار گذر زمان. با خانم صاحب مغازه در ميدانچه انتهاي روستا كه همصحبت ميشوم از بزرگان روستا ميگويد كه هر يك نامي دارند در جاي جاي ايران. ميگويد جاده كه خراب است براي لوله گازي است كه قرار است به روستا بيايد. ميگويد بخاطر شرايط آب و هوايي و برفگير بودن روستا، اغلب زمستانها ساكن مشهد هستند. از همان كنار مغازه كوچهاي است كه پلكان سنگياش همراهيتان ميكند به دل تاريخ و انگار كه قرون وسطا. همه كوچهها به هم راه دارند و وارد يكي كه بشويد سر از كوچه ديگري از انتهاي روستا درميآوريد. سقفهاي زيادي فروريختهاند و بسياري انگار بدون سكنه. دربهاي خانهها همه چوبي هستند. از اين كوچه به آن كوچه ميرويم و از اين سقف بر آن بام. خوشحالم از ديدن كودكي كه ميگويد عمو از من هم عكس ميگيري و لحظهاي بعد نشسته در چارچوب فروريخته بدون ديواري مقابلم، چه ساده و چه صميمي. سقف آبي آسمان روستا را چند تكه ابري پوشانده، چشمنواز. ساعتي را در روستا و كوچههاي روستا سير ميكنيم و قبل از تاريك شدن هوا سرازير ميشويم به سمت كوره راهي كه بعد از ظهري از آن بالا آمدهايم.


مسير بعدي سفر سمت شمال شهر است. جادهاي كه به توس ختم مي شود. اما توس را اينبار دم رفتنهاي آفتاب رفتيم و همراه با غروبي كه تنهاييمان را قسمت كرده باشيم با شيخ توس و البت با اخوان ثالث نازنيني كه چه غريب خفته بود آن گوشه دنج باغ در كنار مسير رهگذراني كه چه بيالتفات از كنارش ميگذشتند. دمي خلوت كرديم با اخوان و سلامي گفتيم از زبان خودش و از كلام شيرينش كه:
آی دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخوردهی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگِ بی رنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
سهممان از اين سفر لذتي بود چندين باره از ديدن ديدنيها و مرداني كه آمده بوديم به شوق دوباره ديدنشان و هم چند عكسي از ميان هزاران كه گفته باشيم به يادتان بوديم:



خيام

عطار
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط رضوی
|
برنامه ديدن "كنگ" را از يك ماه پيش گذاشته بوديم كه تا پيش از اين حتي نامي از آن را نشنيده بودم چه برسد به ديدنش و هنوز در پي نام و نشانش بودم و اطلاعاتم محدود بود به نام روستايي در خراسان كه كاري پيش آمد باز با نام "كنگ" كه همان "كنگي" نبود كه برنامه ديدارش را داشتيم و اتفاقا اين يكي سر از يكي از جنوبي ترين نقاط كشور درميآورد و به نادانستههايمان از "كنگ" كم كه نشد هيچ، بلكه افزوده هم شد و عجيبتر اينكه هر دوي اين "كنگها" از مناطق ديدني بودند و البته محجور بيآنكه تا پيش از اين نام زيادي از آنها اينجا و آنجا رفته باشد. بهرحال قسمت بود تا هر دو "كنگ" را به فاصله دو روز از هم رفته باشيم و ديدنيهايشان را ديده باشيم و البته با شما قسمت كرده باشيم.
ديدار از "كنگ" سفري بود يك روزه در بدترين شرايط گرمايي و رطوبتي مرداد ماه كه گمان ميكردم عادت دارم به آن تا پيش از اين. اما لباسهايي آبكشيده از عرق و چشم و چالهايي كه پر شده بودند از شيار عرق كه تا به كفشها هم ميرسيد يادمان انداخت كه رطوبت نزديك به صد درصدي و شدت گرمايي كه با آنهمه مخفي نگه داشتن از چشم اغيار، اغلب به بالاي پنجاه درصد ميرسد قابليت عادت كردن و ادعاي عادت داشتن را هيچ ندارد. اگر قصد ديدن كنگ استان هرمزگان را داريد بهترين زمان فصلهاي پاييز و زمستان ما است كه به عبارتي ميشود فصل بهار آنجا. بهترين راه رسيدن سفر از طريق بندر لنگه است كه تقريبا چسبيده به بندر كنگ است. مسافت ۱۸۰ كيلومتري كنگ تا بندرعباس هم راه زيادي نيست كه نتوان با ماشين طي كرد.
پروازمان تهران-شيراز-لنگه است. ساعت شش صبح كه اگر زود برسيم به مقصد فرصت بيشتري داريم تا قبل از شروع شدت گرما. هواپيما بعد از نشست و برخواستي كوتاه در شيراز باز اوج ميگيرد. هوا هر لحظه گرمتر ميشود. فشار گرما چنان است كه خلبان هم انگار جرات ندارد چند درجهاي بر خنكاي درون كابين بيفزايد كه جز گرما و عرقريزي و گريه چند نوزادي كه همسفرمان هستند در طول سفر چيز ديگر ندارد. درخواست و التماس و گله و شكايت همراهان هم انگار بيفايده است نزد مهمانداران كه كليد خنكي كولر زير دست كاپيتان است و ايشان هم ظاهرا بيخيال در خنكاي كابين خود. كمي بعد از آسمان شيراز هواپيما چرخي ميزند روي خليج فارس و در فرودگاه بندر لنگه به زمين مينشيند. بيرون از كابين، اين رطوبت ۹۸ درصدي است كه در پاي پلكان هواپيما به پيشوازمان ميآيد. تا كنگ راه زيادي نيست، به فاصله كوتاه ده دقيقهاي زير كولر ماشيني نشستن و سختي ترك خنكاي ماشين و دل زدن به دل گرماي خرماپزان جنوب.
كنگ اما هماني است كه در اغلب بنادر جنوب ميتوان شاهدش بود. روستايي بدور افتاده از مركز توجه مركزنشينان با بافتي هنوز روستايي و مرداني ماهيگير و لنجساز سوخته در آفتاب جنوب و زناني با صورتهاي پوشيده در "برقع" و آبانبارهايي كه همه جاي روستا پراكندهاند و البته بيآب و بادگيرهايي كه به لطف مسئولين ميراث فرهنگي ساخت بنايشان بر روي خانههاي جديد در دست ساخت اجباري است و البته باعث زيبايي بصري خانههاي روستا است. با آنكه لنجهاي فايبرگلاس مدتي مد بود و مد شد ميان بندرنشينان اما هنوز هم كنگ را بنام يكي از بنادر لنجسازي سنتي ميشناسند و البته با درختاني چون نخل و لوز با ميوهاي دلنشين و خوردني كه البته چند تايي از هر دو هم نصيب ما بود در اين سفر.
لنجسازي به روش سنتي از ديدنيهايي است كه در ساحل اين جزيره ميتوانيد به وفور ببينيد با استادكاراني ماهر و زبردست كه نسل اندر نسل به كار ساخت لنج بودهاند. باقيمانده قلعه پرتغالي مكان ديدني ديگري است كه در ساحل جزيره قرار دارد و البته ديدار از لنج مسي كه نمادي است و يادگاري از همين لنج با همين نام در جنگ جهاني دوم. اما عجيبترين تصوير در اين سفر ديدن سگي بود در كنار ساحل كه دوان دوان آمد و از فرط گرما خودش را انداخت در آب دريا. چيزي كه در تمام عمر تاكنون شاهدش نبودهام. حوضچه خشك و مركز تعمير لنج و كشتي بندر كنگ هم از مكانهايي ديدني است كه به زحمت گرما خوردن و عرق ريختنش ميارزد.

لنج مسي
باقيمانده قلعه پرتغالي

مخزن آبي با طراحي زيبا و البته عجيب

خارك كنگي

مركز تعميرات لنج

پارك ساحلي

قسمت ديگري از قلعه پرتغالي
+ نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط رضوی
|
شال و كلاه كرديم و راه افتاديم به طرف كوچه كيان طرفهاي پارك آب و آتش. سر راه رفتن به هر ضرب و زوري بود جمعي از دوستان وبلاگنويس همشهري را هماهنگ كرديم كه ساعتي بيخيال گرفت و گيرهاي زندگي شوند و كمي بيخيال اضافه بيكاريهاي بعد از ساعات كاري شوند و كمي شل كنند سر اين كلاف سر در گم زندگي را كه همچنان دو دستي چسبيدهام به آن و ول بكن هم قرار نيست باشيم انگار. قرار گذاشتيم تا حضورمان در نمايشگاه مدرسه كالو باهم باشد و مثلا غافلگيرانه. راه زيادي نبود از نمايشگاه عكس ما و "ماه" تا نمايشگاه عكس محمد با كودكان مدرسهاش كه حالا ديگه مردي شدهاند براي خودشان البته. چسبيدنمان به زندگي گاهي فراموشمان ميكند اين فاصلههاي گاه دو سه كوچهاي را.
محمد هماني بود كه آخرين بار در جلسه انجمن ديده بودم. ساده و صميمي و بيريا. از عكسهاي نمايشگاه او نميتوان چيزي گفت چرا كه عكسها خود با شما سخن ميگويند. كافي است برويد و محو شويد در عكس بچههاي مدرسهاش كه چه زيبا سفر گستردهاند بر كناره درياي نيلگون و چه كودكانه دست بردهاند در ظرف غذا. حيفمان آمد كه چرا زودتر نيامدهايم به ديدن خودش و عكسهايش و كودكانش. شلوغ هم هست البته نمايشگاهش. گرم حرف كه ميشويم يادمان ميرود به رسمي بايد بودنمان و لفظ قلم صحبت كردنمان و ميافتيم روي خط كانال دو و صحبتي كه فرزان باز كرده بود از عكسي از محمد كه چه ميشد اگر "كلويي چاك بيد با تنباك ميمدي و ..." يادمان رفته بود كه توي نمايشگاه هستيم و ديگراني هم هستند...!
مطلب بعدي : "از كنگ تا كنگ"
+ نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط رضوی
|
دوشنبه بیست و هفتم تیر ۹۰ نمایشگاهی از عکسهای هنرجویان خانه عکاسان با عنوان «ماه - رنگ - صندلی» در گالری شماره ۲ خانه عکاسان برگزار میشود.
سعیده آگنج، نیلوفر بخشیان، رضا بلند کردار، نیوشا جمشیدیان، آزاد جنتی، امیر خدامی، حسن رضوی، اعظم صباغ، سحر عبدی، مهدی فرمهینی فراهانی، منا گل پرور و سعید نوروزخان هنرجویان حاضر در این نمایشگاه هستند که ۴۲ عکس در ابعاد ۵۰×۷۵ را به نمایش گذاشتهاند.
افتتاحیه دوشنبه ۲۷ تیر۹۰ ساعت ۱۷
نمایشگاه تا ۴ مرداد از ساعت ۹ الی ۱۹ ادامه دارد.
گالری شماره ۲ خانه عکاسان، انتهای غربی خیابان سمیه، حوزه هنری
+ نوشته شده در دوشنبه 27 تیر1390ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط رضوی
|
۱۸+
با فرزان ابوحنانه كه خداحافظي ميكنيم و از پارك آب و آتش ميزنيم بيرون، گير ميافتيم تو صف دراز ماشينهايي كه صف كشيدهاند تو جاده باريك خروجي پاركينگ. ديداري بود از سر اتفاق براي ما كه بسيار حرفهاي نگفته، ورم كرده سر دلممان كه نه جاي دنجي پيدا ميكنيم براي گفتنشان و نه گوشي امن براي شنيدن. فرصتي هم بود خصوصا براي بچهها كه به زور و تهديد يك ساعتي دور نگهشان داشته بوديم از آب و آببازي كه آنهم آخر سر جواب نداد كه با لباس رفته بودند زير فوران آبي كه از زمين ميجوشيد كه چه خنك هم بود و خيس كرده بودند خودشان را و به لرز افتاده بودند كه ديگر نه جاي ماندن بود.
بچهها نشسته بودند صندلي عقب و مشغول بودند به بازي با دستگاه بازيشان و خوشبختانه حواسشان نبود به اتفاقي كه در همان نزديكي صف ماشينها در حال وقوع بود. آمده بوديم خير سرمان هوايي تازه كنيم اين آخر هفتهاي كه سر و صدا از سوي ديگر خيابان بلند شده بود و فحشهايي كه از زبان يكي نثار ديگري ميشد. برگشته بوديم به سوي ماشيني كه دنده عقب گرفته بود و كناره بلوار وسط خيابان را آهسته عقب عقب ميرفت و خانمي كه پياده دنبالش راه افتاده بود و سر فحش را كشيده بود به مرد راننده در آن شلوغي مردمي كه بساط پهن كردهاند كنار جاده و لاي چمنهاي پارك، كه: "فلانم توي دهنت..."، "فلانم توي فلانت..."، "فلانم تو فلان خواهر و ..."، "فلانم تو ..." نگاهي به هم انداخته بوديم و نگاهي به بچهها كه حسابي سرشان گرم بازي بود و نگاهي به آدمهايي كه صف كشيده بودند دو طرف خيابان به تماشا. ميديدم اما فكرم مشغول بود به اينكه آدمهاي دوجنسي چگونه عمل تغيير جنسيت ميكنند و چگونه تبديل به جنس مخالف ميشوند و كدام خصوصيات بارز جنسيتي را بعد از عمل هم حفظ ميكنند و چگونه ...! چندي پيش كه راننده آژانسي از پاياننامه همسرش برايم گفته بود كه موضوعش "تي اس" يا همان "دو جنسي" بوده و از فيلم عملهايي كه ديده بود و از بريدن آن زائده كوچك تا ايجاد شكاف باريكي با نوك تيغ، باز قانع نشده بودم از آن پايان نامه سه جلدي همسر راننده آژانس.
حالا گويا نوبت به قانع نشدن مرد راننده بود كه با عصبانيت ماشين را كنار بلوار وسط خيابان رها كرده بود و در ماشين را كوبيده بود به هم و هجوم برده بود بطرف زن كه چند نفري مانع شده بودند. اما در ميان بازوهايي كه سخت در ميانش گرفته بودند فرياد زده بود سر زن كه "مگر تو فلان... هم داري؟" زن هم نه گذاشته بود و نه برداشته و داد زده بود بيهيچ شرمي كه خودم هم كه نداشته باشم اين مردها كه دارند و دست چرخانده بود دور تا دور خودش، رو به همه مرداني كه يا چون ما در صف خروجي پاركينگ بودند و يا بساط پهن كرده بودند كنار زن و بچههايشان و فرياد زده بود:
"فلان همه اين مردها توي دهنت..."،
باز دست چرخانده بود كه: "فلان همه اين مردها توي فلانت..."
باز دست چرخانده بود كه: "فلان همه اين مردها توي فلان خواهر و ...!"
باز دست چرخانده بود كه: "فلان ...!"
پينوشت: ندارد ...!
+ نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط رضوی
|
مرام
استاد كه گفته بود موضوع عكاسي هفته بعد "مرام" است نگاهي به هم كرده بوديم و نگاهي به استاد و فرصت نكرده بوديم كه حتي چيزي بگوييم كه استاد باز گفته بود هيچي نپرسيد. فقط برويد و فكر كنيد و از مرام عكس بگيريد. گفته بود حرفي هم ندارد براي راهنمايي. هر گلي خواستيد بزنيد به سرتان، بزنيد. يك هفته فرصت كمي بود براي موضوعي كه شايد براي اولين بار درگيرش شده بودم و ميانديشيدم كه چگونه ميتوان عكسي گرفت از مرام كه مرام باشد نه آن گونه كارگرداني كردن و صحنه پردازي كردن و ژست مرام گرفتن جلوي دوربين و دست نابينايي را گرفتن و گذراندن از عرض خيابان و صندلي خود را دادن به مسافر پير ايستاده وسط اتوبوس و سيگار گذاشتن لاي دو شاخ محبت دوستي و كارت بنزين دادن به فاميلي و زدن كارت ورود همكاري بدور از نگاه تيزبين نگهباني و ...!
راستش از چند تا عكسي هم كه گرفته بودم به زعم خودم از مرام هيچ راضي نبودم. سخت است در اين بيمرامي روزگار ما پيدا كردن چنين مشخصهاي آنهم از آدمي، اين جاندار دو پا كه در دنياي اين روزهايش هر چه ميخواهي بخواه جز مرام. زياد جستجو كردم. تخيل و انديشه هم ياري نميكرد در اين راه. دوربين حتي خيال بيرون امدن از كيف را هم نداشت جاييكه رسانهها پر شده از بيمرامي. در واپسين لحظات نااميدي ياد بچههاي الموتي وبلاگ "شبهاي الموت" افتادم و آن آهنگ زيبايي كه "حسين حيدري" بر بلنداي الموت براي دوستانش خوانده بود. آهنگي كه نميدانم چرا اما يك حس قشنگي دارد اين آهنگ. آهنگ را دوباره و چندباره گذاشتم و داشتم گوش ميدادم كه ايميلي دريافت كردم حاوي چند عكس كه همان گمشدهاي بود كه بدنبالش ميگشتم. قصه واقعي مرام و قصه يك عشق بيپايان...!
عكسها را با آهنگ زيباي حسين حيدري يك كليپ ميكنم و ميبرم سر كلاس. لينك دانلود را هم ميگذارم اينجا كه اگر دوست داشتيد ببينيد، ببينيد.
لينك دانلود: مرام
پينوشت:
صبحي سري زده بودم به وبلاگ "شبهاي الموت" كه بگويم از مرام نوشتهام كه ديدم قصه پر دردي نوشتهاند از نامراميهاي اين روزگار.
http://alamutnights.blogfa.com/
+ نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط رضوی
|